تبليغاتX
نبض زندگی




















نبض زندگی

همیشه از قبل حس میکنم !!

سومین تصادفی بود که بعد شکستن دلی اتفاق افتاد !!

۸۸/۸/۸ یه درس بزرگ گرفتم و یه تصمیم جدی !!

 

 

 

- یاد ۱۱سال پیش بخیر ..! ۷/۷/۷۷ یه دانش آموز توی املای اول سال ۷ گرفته بود ..!

نه کسی دعواش کرد نه سرزنش ..! همه خندیدن و تکید کردن که خیلی جالبه !!

خداییش این هنر نمایی من بود که توی اون روز ۱۳ نمره غلط نوشتم تا ۷ بگیرم !؟!؟!

یا ذوق معلمم که توی اون روز به من ۷ داده بود !؟!؟

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 10:39 PM توسط lvlohammad| |

تا حالا شده کاری انجام بدی که همیشه به اون کار افتخار کرده باشی !!

هر وقت هم که بهش فکر می کنی به خودت بگی .. چه کردم !! با غرور !!

نمیدونم کاری که امشب من کردم خوب بود یا بد !! درست یا نادرست !!

اما خوب میدونم که مردونه نبود !! از مرام هایی که روزی سنگش رو به سینه کوبیدم دور بود !!

همه چی خیلی سریع بود !! از یه شوخی ساده تا ... !

هر چی که هست کار امشب من زیاد چنگی به دلم نزد !! بیشتر به این حقیقت نزدیک شدم که

چقدر میشه یه آدم پست باشه !!

خدا یا خودت ببخش !!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 8:47 PM توسط lvlohammad| |

خوب دیگه گاهی واقعآ نمیشه کاریش کرد ..!

نمیشه و نمی تونیم از خیلی واقعیت ها فرار کنیم ..!

حقیقت زندگی .. چهره واقعیمون !!

این که من خیلی بی خودی خوشم !! یا بیشتر سعی می کنم این جوری نشون بدم !!

ای کاش های زندگی تمومی نداره !؟!؟

راستش نمیدونم چم شده !! در ظاهر چیزی کم نیست !!

چیزی کم ندارم .. اما چرا این روزا دارم کم میارم اصلآ نمیدونم !!

نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت 3:17 AM توسط lvlohammad| |

پاییز .. برگهای زرد .. ابر .. باد .. بارون !!

چقدر شیرینه تکرار بعضی چیز ها !!

زندگی سراسر تکراره !! از نظر بنده !!

تکرار یه موسیقی مورد علاقت .. شاید هزاران بار .. اما با همون شیرینی اولین بار !!

تکرار یه حس خوب و شیرین .. یه احساس درونی و گرم !!

با این که زندگی من همون زندگی تخمی تخیلی همیشگی هست و میمونه !!

اما این روزا حس خوبی دارم .. دل خوشم ..! شاید الکی !! شاید زورکی !!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 0:52 AM توسط lvlohammad| |

چقدر با من این روزهای زندگیم غریبم !!

شاید یه روزی حتی فکرشم نمی کردم به این جا برسم !! به یه وجود بی وجود !!

چقدر آسون شده انجام کارهایی که یه روز توی مرام من جا نداشت !!

هیچ وقت فکر نمی کردم که این قدر تاثیر پذیر باشم از روزگار !!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 11:48 PM توسط lvlohammad|

آره یه چشم به هم زدن سه سال گذشت !!

سالهای تلخ و شیرین !! سالهای پر شور !! من میگم سال های تجربه !!

خیلی چیزا برام عوض شده و بعضی چیزا هنوز فرقی نکرده !!

خیلی دوستا اومدن و رفتن .. اما بیشترشون هنوز هم کنارمم به خصوص آبجی های گلم !!

دم داداش جونام هم گرم !!

ولی خداییش اونایی که من رو شناختن فرار کردن .. اونایی هم که هنوز سنگ ما رو به سینه میزنن

(بدانید و آگاه باشید که من آن پسرک خوفی نیستم که فکر می کنی ) :دی

شرمنده بیشتر از این حسش نیست پر حرفی کنم ..!

آخر حرفام : فقط می خواستم بگم که ۳ ساله دارید چرندیات محمد رو می خونین !!

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 2:29 AM توسط lvlohammad| |

بچه که بودم چه آرزو هایی داشتم !! واسه آینده.. واسه بزرگیم !!

آرزو داشتم یه روزی یه آدم موفق باشم !!

چه نقشه ها که می کشیدم و چه خیال پردازی ها که می کردم !!

اما حالا توی ۲۱ سالگی وقتی چشمات رو خوب باز می کنی فردا رو تاریک میبینی و دور از دست راس !!

روزگار باهام خوب تا نکرد که امیدی در درونم زنده بمونه !!

شدم یه آدم سر خورده !! بی هدف !!

کی ؟! کی ؟؟ کجا !! می خواد به این روزها پایان بده !! اگه پایانی براش هست !!

ای کاش منم یه کتیبه پنج خورشید داشتم !! نه واسه دیدن فردا .. چون ازش بیزارم !!

نه واسه داشتن هما .. چون احساس می کنم تنهاییم بهترین چیزی هست که دارم !!

کاشکی پنج خورشید من بر عکس عمل می کرد .. بتونم برم به گذشته !!

کاری کنم که امروز منی وجود نداشته باشه !!

این اعتراضم رو از زندگی نشون نمیده .. نشون میده حالم بهم می خوره از بودن .. زیستن .. وجود .. !

زندگی کردن !!

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت 11:15 AM توسط lvlohammad| |

اصلآ دوست ندارم این جوری باشه ..!

چرا همیشه من !! چرا  نفر بعدی باید من باشم !!

چی میشه واسه یه بار که شده توی زندگی نفر اول بود !!

نمیدونم حکمت چیه .. هرچی که هست زیاد به دل نمیشنیه ..!

خسته شدم از دل خوش کردن دیگران روحیه دادن به هر کسی ..! بسمه هر چی غم داشتم ریختم

تو خودم و دم نزدم .. یکی نیست این وسط حالی از ما بپرسه .. احوالی به ما ببخشه !!

دلم خیلی پره .. حرفام خیلی بیشتر از این چیزاست که با نوشتن یه پست خالی بشم !!

کاش می شد سرگم بود و دل خوش ..!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 2:41 AM توسط lvlohammad| |

نمیدونم چرا رفته رفته دیدم به همه چیز داره عوض میشه !! میشه به این گفت بلوغ فکری !؟!؟

همیشه یه دید خاصی به این ماه داشتم .. رمضان !! با این که همه در ظاهر دوسش داریم !!

اما خداییش همیشه دیدم و شاهد بودم که یه جورایی ازش فرار می کنیم ..!

با اومدنش آهی به همراه میاره و با رفتنش یه آخیش از ته دل ... !

همیشه این ماه برام .. ماه دورویی .. ماه ظاهر سازی .. ماه خود نمایی و خیلی چیزای دیگه بوده ..!

که معادل فارسیش رو نمی دونم ( البته شاید معادل فارسی نداشته باشه یا به این قشنگی نباشه )

حالم از این کلمه مومن ماه رمضون بهم میخورد ..!

البته درسته میگم دیدم عوض شده ولی باز این حقیقت سر جاشه که واقآ این ماه ...!

وقتی توی افکارم از این قضیه انتگرال میگیرم و با یه معادله دیفرانسیلی و یه سری فوریه اثباتش میکنم

میبینم با همه احترامی که به نظریه خودم در مورد این ماه دارم ..!

اما بازم باید به همینش دل خوش بود .. همینشم واسه بعضی ها خیلیه که حتی ظاهری توی این ماه

آدم خوبه میشن و سعی می کنن از روی خود نمایی هم که شده چند تا کار خوب بکنن !!

این جوری ناخواسته به یه دردی هم میخورن :دی

حالا بماند یه سری هم مثل بنده ..! یا شایدم بدتر از بنده !؟!؟!؟!؟!؟! باشن که ماه مبارک هیچ ..!

سال مبارک هم باشه .. باز تو کار خودشونن !!!!

راستش این نظریه در مورد بنده و اون بدتر از بنده صدق میکنه ..! شما دوست عزیز .. آقا زاده ..!

امام زاده .. پیغمبر زاده !! به دل نگیری ها !!!

 

 

ب . ن : دوستای گلی که به هر دلیل روزه کله گنجیشکی میگیرن !! مراقب باشین که پرونده روزه خواری

این روزا از پرونده قتل و موج سبزی سنگین تره !!! از ما گفتن بود

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 5:0 AM توسط lvlohammad| |

خیلی وقت بود که این قدر احساس خستگی نکرده بودم ..!

چیزی بالق بر ۷۲ ساعت بیدار بودم .. باورش واسه خودم هم سخته !!

شایدم بیشتر .. شب اول که رانندگی کردم و صبح که رسیدم .. نخوابیدم !!

شب دوم که گم شدم تا ساعت ۴ خیابونهای تهران رو بالا پایین می کردم !!

شب سوم شب عروسی بود و مجالی واسه فکر کردن به خستگی نبود !!

البته شکایتی هم نیست .. بایدم این جور می بود .. برای منی که تنها توی فامیل

با این پسر عموم جورم ..! این که بیشتر بدو بدو های عروسی مال من بود یه خوبی داشت !!

به یک چیز خیلی خوب پی بردم .. اینکه واقعآ چقدر آدم ها میتون بد بخت باشن !!

که فامیلی به خاطر کوچک ترین چیزها باهم دعوا کنن .. چیزهایی که من یکی از گفتنش

خجالت می کشم .. گاهی خوبه آدم اندازه نوک سوزن شخصیت داشته باشه !!

هر چی که بود با همه بچه بازی های فامیل فهیم .. ایشالا که مبارکشون باشه !!

به پای هم پیر شین .. ننه :دی

نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت 11:20 AM توسط lvlohammad| |


Design By : Night Skin